هشدار نامه!
پرشین بلاگ، حق "حذف" یا "واگذاری" این وبلاگ را به دیگران ندارد.
جولان خود
بیشتر اینجا می نویسم ...
... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم. سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام.
سید مرتضی آوینی
نوشتن و متعهدانه نوشتن کار سختی است. این را وقتی برای اولین بار، این گفته سید مرتضی را در راوی خواندم فهمیدم. بار اول گیج و حیران و مبهوت و سرگشته بودم شاید. تاثیر گذاری این جمله خیلی زیاد بود روی من، طوری که به نوعی باعث تغییر ژانر در نوشتن هم شد! اما نشد. یعنی هر چه سعی می کنی که انقلابی را شروع کنی و تمام نوشته های خویش را اعم از تراوشات فلسفی و داستان های کوتاه و اشعار و غیره ات را درچند گونی بریزی و بسوزانی! مگر می شود؟! که هنوز هر چه می کنی "حدیث نفس اماره" است. که ای کاش لااقل "حدیث نفس" بود. مگر پیامبر خوبی ها خود نفرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه.هرکس خود را بشناسد، خدای خود را شناخته؟
هنوز بعد از این همه سال، وقتی چیزی می نویسم، دست و دلم می لرزد که نکند این چند کلمه هم جولان گاه خود است؟ که اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. خلاصه این که دوباره چشم ام به این گفته سید مرتضی افتاد و فکری شدم. که چه طور می شود به این جا رسید؟ این که دیگر از "خودت" سخن به میان نیاوری و سعی کنی "خودت" را از میان برداری و تا هر چه هست "او" باشد و لاغیر؟ و در نهایت خدا را هم شاکر باشی که بر این تصمیم وفادار مانده ای! فکر می کنم این حرف سید مرتضای آوینی همانی باشد که خدابیامرز قیصر امین پور این گونه تعبیرش کرده بود:
چه اشکال دارد در آیینه ها؛ جمال خدا را زیارت کنیم؟
پ.ن: این چند سطر را به حساب مثبت بازی و لوس بازی های متداول نگذارید لطفن. این ها فقط یک درد دل ساده بود ان شالله. بر من ببخشید.
بدون عنوان ...
تا آخربن لحظه هم مطمئن نبودم که می خواهم بروم یا نه؟! وقتی به احساس غریبی که این روزها سراغم آمده فکر می کردم، می گفتم که باید بروم. اما وقتی به خودم فکر می کردم و به کسی که تاکنون بوده ام به این نتیجه می رسیدم که هنوز وقتش نشده! اما بودند آدم هایی که اطمینان داشتند که می خواهند بروند. آدم هایی که تردید در وجودشان جایی نداشت. چهره هایی که هیچ وقت فکر نمی کردی که برای آن ها هم کعبه ای وجود دارد!! اما می توانستی احساس هجرت را در وجودشان حس کنی! اگر چه آشنایی مخالف این عقیده بود و نظر دیگری داشت. اصلا شاید مشکل من هم همین بود. یاد حرف های میرمحمد میرصالحی افتاده بودم که برایم نوشته بود: "رفتن های ما آدم های امروزی بیشتر به فرار شبیه است تا هجرت". و مشکل من همین درست از همین جا شروع می شد که نمی دانستم می خواهم فرار کنم یا هجرت. به خودم می گفتم مگر غیر از این است که با این همه "مشهد رفتگی" هنوز هیچ خاطره مشترکی با آقا نداری تا اینجا بنویسی و هم خودت را راضی کرده باشی و هم به دعوت "مشق شب" لبیک گفته باشی؟ یاد خاطرات بشاگرد مجید عزیزی افتادم که از پیرمردی برایم گفته بود، که مستخدم مدرسه ای در بشاگرد بود و اولین سفر مشهدش را تجریه می کرد. حالا که فکر می کنم می بینم که درستش هم همین بود که اسمم از قرعه بیرون نیاید. حتی تا خوانده شدن آخرین اسم هم منتظر بودم و در تردید. و خودم هم نمی دانستم که در این انتظار و تردید چه چیز را جست و جو می کنم! شاید اگر محمد مهدی کارگر کنارم نبود، گریه هم می کردم. نه برای اینکه اسم من در بین اسم های اعلام شده نبود، بلکه شاید برای همان احساس غریب که ذکر شد.
از همه این حرف ها که بگذرم، آن جا، جای خوبی برای دیدن بود. دیدن نگاه ها و عکس العمل ها. حالا توی ذهنم خاطره ای شکل گرفته که شاید هر از گاهی با مرور آن بتوانم سیر تحولاتی که داشته ام را ببینم. یاد خانمی بیفتم که بعد از خوانده شدن اسمش چند جبغ بلند کشید و زبانش بند آمده بود. یا دختری که اول جبغ بلندی کشید و بعد ناباورانه بلند بلند می خندید. آقایی بود که می گفت دار و ندارش همین کیف دانشجویی است و مدام زیر لب صلوات می فرستاد. دختری که تنها آمده بود و بعد از اعلام اسمش غریبانه گریه می کرد. به مرتضی فکر کنم که نه وقتی اسمش به عنوان اولین نفر درآمد خیلی خوشحالی اش را نشان داد و نه وقتی که اعلام کردند قرعه کشی باید تکرار شود، می شد ناراحتی را از چهره اش خواند. دست آخر هم برای تکرار قرعه کشی صبر نکرد و رفت. شاید به مقصودش رسیده بود...
پ.ن: هی فلانی! زندگی شاید همین باشد / یک فریب ساده و کوچک / آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را / جز برای او و جز با او نمی خواهی / من گمانم زندگی باید همین باشد / آه! آه! اما / او چرا این را نمی داند که در اینجا / من دلم تنگ است، یک ذره است؟ / مهدی اخوان ثالث
قرعه کشی عمره دانشجویی – 25 آذر 1386
دانشجويی!
دانشجویی، حس خوبی است. فرزاد می گوید احساس می کنم کمی بزرگ تر شده ام. من کلاسم تمام شده و دو سه ساعتی تا شروع شب شعر وقت هست که باید یک جوری بگذرد. دیوانگی است این که تا خانه بروی و دوباره برگردی! فرزاد هنوز کلاس دارد. می گوید بیا. و می روم! با هم می رویم سر کلاس مقدمه علم حقوق یا یک همچین چیزی! به انتهایی ترین نقطه کلاس می رویم و منتظر آغاز آن می شویم. استاد درس مقدمه علم حقوق یا یک همچین چیزی، استاد باسواد و جذابی است! لیسانس حقوق از دانشگاه شهید بهشتی و دکترای حقوق از هند …
قبل از شروع درس، نکاتی را می گوید و به سوال های بچه ها جواب می دهد. می گوید در این یکی دو ترمی که تدریس می کند عیب را از دانشجو دیده و نه از دانش و …! مقدمه علم حقوق آغاز می شود و هر چه که از زمان شروع آن می گذرد از حقوق بیزارتر می شوم و به جامعه شناسی علاقه مند تر! در درس و کلاس و رشته ای که هیچ ارتباطی با من ندارد شاید فعال ترین دانشجوی کلاسم! تا نیمه های بحث حواسم به آن چه که می گذرد هست و بعد از گذشت مدتی از این همه اصطلاح عجیب و غریب حوصله ام سر می رود. مبانی جامعه شناسی را از توی کیفم بیرون می آورم و شروع به ورق زدن می کنم و هر از گاهی نیز با پرسیدن سوالی اظهار وجود …
کلاس تمام می شود و با هم می رویم شب شعر. فرزاد حسابی سر ذوق آمده از مباحث مطرح شده در علم حقوق و مقدمه اش! به فرزاد می گویم این رشته شما هم مهندسی ذهن است ها. کلی حال کرد!! (چه قدر به متن نمی خورد این جمله آخر).
شب شعر شروع می شود. مسعود و همسرش هم هستند! چند شعر خوب و بد درباره پدر خاک (ابوتراب) می شنویم. افطار می کنیم و بر می گردیم. فرزاد می گوید: میلاد، این چیزهایی که الان برایم ارزش است، دوست دارم همیشه برایم بماند و خدای ناکرده توی بازی روزگار، نکند که فراموش شوند! دانشجویی، حس خوبی است. فرزاد می گوید احساس می کنم کمی بزرگ تر شده ام. فعلا …
3873 و غیره
در زندگی؛
زخم هایی هست که مثل خوره،
روح را آهسته،
در انزوا می خورد و می تراشد ...
عصر معراج پولاد ...
این روزها احساس خیلی خوبی ندارم؛ دچار نوعی یاس فلسفی شده ام؛ بک جورهایی خسته ام؛ تنهایی را به خودم القا کردم و هیچ کس را به عنوان دوست انتخاب نکرده ام! تنهایی را به خواست خود انتخاب کردم و درست یا غلط احساسم می گوید که این به صلاحت است. اما تازگی ها احساس جدیدی که تجربه کرده ام این است که فکر می کنم راه را درست آمده ام (کلیت راه را می گویم). خیلی آرمان گرایانه فکر می کنم و بسیار خوشحالم که هرگز مثل حسین و رضا و امیر و حتی باز حسین و فرزاد و محمد فکر نمی کنم! (سه نفر اول و سه نفر دوم، دو تیپ شخصیتی کاملا متفاوت هستند)
کتمان نمی کنم که تنهایی طولانی مدت کمی آزار دهنده است اما این اواخر که احساسی توامان از تنهایی و انتظار و خواستن را تجربه می کنم، به چیزهای مهمی دست یافته ام که برایم بسیار ارزشمند است! دقیقا دو سال پیش بود که شاید آشوبی عظیم و انقلابی گریبان گیرم شد و سوایم کرد از چیزهایی که می خواستم برای خودم قطعی شان کنم اما این آشوب باعث شد که از صفر شروع کنم! و دوباره …
***
فکر مهاجرت و رفتن، تنهایی، شهید آوینی، کمی بیشتر آرمان گرا شدن، تنهایی و تنهایی و تنهایی، یا لطیف ارحم عبدک ضعبف گفتن در قنوت، مجید عزیزی و سفر به بشاگرد، وبلاگ کوچه مدرسه حجتیه، مسعود کرمی که اصلا پیدایش نیست و مهرش هم سخت به دلم نشسته، انقلاب و امام خمینی که این روزها خیلی دلم برایش تنگ شده و الان که بیشتر از همیشه می خواستم باشد، تو همون حس غریبی و الخ !
***
سهراب سپهری یک جایی گفته بود که من از سطح سیمانی قرن می ترسم و باید بگویم که من هم ترس که هیچ، خوف برم داشته از این قرن و سطح سیمانی اش! و هر روز بیشتر می رسم به این موضوع که حسش نیست اصلا (کلیت همه چیز را می گویم) …
***
پ . ن: فکر می کنم شدیدا به یک مسافرت احتیاج دارم، تنهایی! جایی که هیچ وقت نرفته باشم، یک جایی مثل دانشگاه مثلا …
پ . ن: ... من از سطح سیمانی قرن می ترسم / بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است / مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد / مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات / اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا / و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد / و آن وقت / حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد / حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد / بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند / در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت / قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست / بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد / چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد / چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید / و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم / ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید / سهراب سپهری
پ . ن: ان الارض یرثها عبادی الصالحون / زمین مال ماست، اگر صالح باشیم ...
پ . ن: این متن یک پروسه بود! از آن متن هایی که اصلا دوست ندارم. آمدم جلو ببینم چی از آب در می آید. اصلا شاید تا چند روز دیگر حذفش کردم!
بس کنيد!
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید،
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
بس کنید،
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون،
سرب داغ است اینکه می بارید بر دل های مردم؛ سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی؛ موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید، این وای مادرهای جان آزرده است
کاندرین شب های وحشت سوگواری می کنند،
بشنوید، این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند،
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند،
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر، بیدادتان را بردباری میکنند،
دست ها از دست تان ای سنگ، چشمان بر خداست
گرچه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است؛ وجدان شماست!
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید؛
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید؛
بس کنید ...
فریدون مشیری
روح الله

… امیدوارم خدا کمک کند تا این متن را آن طور که دوست دارم بنویسم؛
یکی از بزرگ ترین حسرت هایی که در دل دارم، ندیدن امام است. همیشه گلایه می کنم از خدا که چرا هنگامی که او بود، من آن قدر ها سن نداشتم تا این روز ها خاطرات با او بودن را در ذهنم مرور کنم و اشک بریزم. اگر چه حالا سال هاست که با او نبودن را تجریه می کنم و هر روز با یادش زندگی می کنم.
وقتی که سخنان امام را می شنوم – مخصوصا آن قسمت هایی را که انگار تصمیم گرفته دل ها را بلرزاند – غبطه می خورم به این همه بزرگی، این سخنانی که این چنین باوقار خاصی بیان می شوند، من که باور نمی کنم بدون الهام از یک منبع الهی جاری شوند. گاهی اوقات چشم می دوزم به چشم های شان – که البته بیشتر کاری است سهل و ممتنع – چشم هایی که بی شک حضرت موعود را دیده اند و انگار حضرت قسمتی از نگاه شان را به این چشم ها بخشیده اند.
مکتب خمینی و درک آن، کاری است که از آن عاجزم! هیچ نمی دانم که مهره مار او چه بود که این گونه، هزاران نفر با سربند "لبیک یا روح الله" به شهادت رسیدند، چه داشت که این چنین میلیون ها نفر دل به او بستند و او شد ولی دل های شان! مگر می شود در دنیایی که پول و ثروت همه چیز بود و نفت سیاه، بهانه، با ساده زیستن و عشق پیشگی دل ها را تسخیر کرد؟!
مکتب خمینی، مکتب عمل است و هرچه از آن دور شویم و فاصله بگیریم روی به شقاوت براداشته ایم و از سعادت دور می شویم! وقتی راه او گمشده است و بیراهه ها نمایان شده اند دیگر چه جای شکوه و شکایت است که چرا هر روز از سعادت دور می شویم. قصه، قصه دوری و فاصله است و الا راه که باز است …
آقا روح الله! من با شما بودن را تجربه نکردم اما بی شما بودن را چرا … و نمی دانید که این روزها بی شما چقدر سخت می گذرد! ما هنوز دل به شما بسته ایم و بس، که شما همه چیزید و کفایت کننده! مگر خداوند خود وعده نداده است که "لا تیاسوا من روح الله"، پس ما هم هم چنان چشم به دعای شما داریم که شما امید مایید! برای مان دعا کنید؛ آقا …
رم؛ شهر بی دفاع!
تاریخ پر است از فراز و نشیب و افت و خیز!
…
درست در ابتدایی ترین روزهای بهار و درست در زمانی که در گفت و گویم با حسین مبنی بر این که "سیزده بدر" شوم ترین آئینی است که اجداد باستانی ام برایم به یادگار گذاشته اند، هرگز به ذهنم چنین اندیشه ای را راه نمی دادم که حاصل این تلقین، چنین اتفاق ناگواری باشد!
در روزهایی که ذهنم مشغول به مسائل دیگری بود، هرگز گمان نمی بردم که حادثه ای کیلومترها آن ور تر از سرزمین مادری اینچنین اندوهگینم کند. برای منی که ندیده و نشناخته مشتاق دیدار با فردی بودم که نه زبانش را می دانستم و نه حتی نام و چهره اش برایم آشنا بود و هیچ نشانی دیگری نیز از او برای من آشکار نبود، شنیدن خبر جان باختنش بسیار سخت بود! اما تنها دلیل این اشتیاق آئینی بود که هر دو بدان پایبند بودیم. با این تفاوت که من یک ایرانی و مسلمان زاده بودم و او یک ایتالیایی نو مسلمان! لازم به ذکر است که تمام تلاش های من برای پیدا کردن نام و نشانی او بی نتیجه ماند و هرگز موفق به دیدار وی نشدم!
لوکا گائتانو لوواتلی! او فرزند بزرگ ترین تولید کننده شراب در ایتالیا بود …! گرچه بعد از اسلام آوردنش از میان دو راهی ثروت و عقیده، انتخاب او جز عقیده نبوده است!
زندگی تمامی افراد نو مسلمان و آن ها که تنها با "خواندن خطی از روی کاغذ" اسلام می آورند همواره برایم جالب است! به خصوص آن دسته که برخاسته از فرهنگ غرب می باشند و البته در خانواده هایی اینچنینی پرورش می یابند!
روز سوم آوریل سال 2007 (برابر با سیزدهم فروردین هشتاد و شش) روزی است که پیکر بی جان او در رودخانه ای در شهر رم پیدا می شود!
در این روز شهر "رم"، دست کم برای یکی از پاک ترین مردانی که تاکنون به خود دیده بود، شهری بی دفاع بود …
روحش شاد و مورد رحمت پروردگار …
محرم ...
اين روزا از روزهايي كه ميشه، توي سكوت و بدون دغدغه به اين فكر كرد كه چطور مي تونيم خودمون رو از اين منجلاب و لجنزاري كه توش اسير شديم در بياريم؟ ... البته اين مي تونه در مورد شما صدق نكنه ...
خوب فكر كنيد ...
هشتم محرم سال يكهزار و چهارصد و بيست و هشت هجري قمري
← صفحه بعد
نظرات ()
